خرید بک لینک
داستان کوتاه خصيصه ايي دارد عجيب
سرنخي را ميدهد دست تو و راهيت ميکند در بي نهايت
هزار نتيجه و استدلال و پايين و بالا ميشود محصول مکاشفه ي خواندن چند خط
به خودت که مي آيي ميبيني درگير يک فهم کمال يافته شده اي که شايد فقط تو فهميده باشي و اين ميشود بهانه چشم روشني تو .
شايد باز خواني و نظر دوستان متن نهايي را بسيار روان تر و موثرتر کند .

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 21:10

کاش وقتی به خانه بر می گشتم مادرم با صدای نازش می پرسید ،پسر نان گرفتی یا نه ؟1من به قربان صدایش می رفتم دل من می لرزید نکند باز سهم نان شب ما را بازی  گرفته باشدسر سفره شب مادر  نان های بیات را داغ می کرد بعد ویشگون پای من ،به پدر که خسته ی کار بود می گفت ،کفر نعمت است اگر این نان ها را نخورد  کاش وقتی به خانه بر می گشتم مادرم از پنجره داد می زد نکند باز بازینان شب را از دستت ربوده باشد !؟ ...https://t.me/farzandekohestan

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 21:10

جنگ که شروع شد بابا خیلی زود رفت جبهه  شاید علتش این بود که ما در یکی از شهرهای مرزی ساکن بودیم این ، حس ناموس پرستی و وطن پرستی را در بابا خیلی شعله ور کرده بود خبر دادند منطقه ای را که بابا اعزام شده دشمن تصرف کرده و تک به تک سربازان وطن را یا شهیدکرده یا اسیر .یک هفته گذشت از بابا خبری نشد نه خبر شهید شدنش را دادند نه اسارتش مادر این یک هفته شب به صبح چشم روی چشم نگذاشت قوی می نمود اما یک چشمش اشک بود دیگر خون . که بابا آن شب آمد می شنیدم همانطور که مادر را به آغوش داشت گفت : "گفته بودی منتظرم زودتر برگردی"من هم برگشتم تا چشمت به در نماند  ..." اینکه کسی چنان منتظر ما باشد که بر گردیم امید بخش ترین حس برای برگشتن ما از  دل هر آتشی است "https://t.me/farzandekohestan

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 21:10

صفحه بندی